بحران کاری

گفته بودم در مورد اون خانم که از هر دو جمله یکبار تایید می‌کند بردرلاین است . چند وقتی بود جس میکردم که همکاری اش کم شده امروز بهونه ای افتاد دستش . من با اون ساعت ده و نیم وقت ملاقات داشتم . مشکل بحرانی  پیش اومد ساعت ده  زنگ زدم گفتم نیم  ساعت دیرتر میام عصبانی شد و گفت دیگه نمیاد پیش من. هم  فورا زنگ زدم رییسم اطلاع دادم جالا باید یک ایمل بنویسم که ما چه کارهایی کردیم و او چه پیشرفت‌هایی کرد و چه سیستم‌های اجتماعی دیگری او را حمایت می‌کنند و بعد با احتیاط بگوییم که او تنهایی هم می‌تواند آموزانش را بچرخاند

در کل  تجربه من اینو میگه کا افرادی که بردرلاین دارند سخت ترین افراد به رواندرمانی هستند و در کنتکس هایی که مخصوصا پای سازمان‌های دیگه مثل اداره بچه ها درگیر است در ارتباطات  مثل بمب ساعتی هستند  دیر یا زود منفجر می‌شوند. 

ازش خواستم یک وقت بگذاریم با رئیس تیم صحبت کنیم یک جانشین برای من پیدا کنیم ولی پیغام های منو ندیده میگیره 


ساعت های زیبای بعد باران

اومدم خونه از پنیری که از دو لیتر  ماست های  به ثمر نرسیده ام  درست کردم با نون تازه خوردم 

تصمیم دارم دیگر روزها چرت نزنم ( همش در حال تصمیم جدید گرفتنم ) علتش اینه که شنیدم خواب بعد از غذا قند خون را بالا می‌برد 


نیم کیلو میوه کاج خوردم . باران شدید قطع شد دوچرخه را برداشتم رفتم بیرون هوا محشر بود مثل بهترین وقتهای شمال نه گرم نه سرد  پاکیزه ...

از جنگل پشت خونه گیاه  گزنه  چیدم که اسموتی درست کنم . گزنه دستام را گزیده  مثل برق گرفته ها شدم یکبار یک‌جایی خوندم چون گزنه سیستم های ظریف  عصبی را تحریک میکند بعصی ها عمدا گزنه را به پوستشان می‌مالند 

من معمولا دستگش نمیپوشم  برای گزنه چیدن


چند سال قبل توی  یوتیوپ خانمی را دنبال میکردم  که خام خوار  وگان بود دوره های شناخت گیاهان جنگلی و نحوه مصرفشان را می‌گذاشت. خیلی دلم میخواد گیاهان جنگلی را بشناسم شاید هم خودم دوره بگذارم.  یکبار دو دوست ایرانی را که دعوت کردم رفتیم پیاده روی برایشان دو سه تا گیاه را چیدم توی خونه با موز اسموتی درست کردم براشون گفتند این اسموتی علف هست .


بهرحال دوچرخه سواری یکساعته شارژم کرد. بعد رفتم خرید گلی سالاد و جوانه بروکلی و قارچ و تربچه ......خریدم . فقط سالم . من وسواس بیمار گونه خرید خوردنی‌های سالم دارم حتی اگر نخورم . 


راستی  ایران که بودیم یک گیاهی بود تو سبزی‌ها .  ما وقتی سبزی پاک میکردیم اونو جدا میکردیم دور میریختیم اینجا ترکها میفروشند کیلویی ده یورو اسمش هست  خُرفه (نام علمیPortulaca


مزه خاصی داره  ولی خواص خوبی داره ترکها و افعانها اونو  تو کره سرخ می‌کنند فکر کنم چیزهای دیگه هم بهش اضافه می‌کنند بافت لطیفی داره   من خام میریزم تو سالاد   

 امروز از معازه هندیها بامیه خریدم هم   خام و پخته میخورم

 

برلی اولین بار از این سالادهای قاطی که توی پلاستیک بسته شده خریدم چون رنگارنگ بود نمیدونم بشورمش یا نه چون خورد شده است 


یک راستی دیگه قیمت‌ اجناس بفهمی نفهمی کمی ارزونتر شده حدود فکر کنم  چند درصد البته من بیشتر در مورد  لبنیات متوجه شدم . شرکت برق هم  بتازگی  کمی از پولی که زیاد کرده بود را پس میده .


اینقدر انرزی روانی و  مکانیکی ام بالاست که اگر پایه داشتم میتونستم دوباره برم دوچرخه سواری . 

اخرین راستی  پسر از باشگاه که برمیگرده سر خیابونمون میپرسه چیزی احتیاج نداریم بخرم ، احساس خوشبختی نکنم آخه من ؟


پنج شنبه

 امروز صبح خیلی زود زدم از خونه بیرون قرار ملاقات داشتم . بعدش یک قرار کنسل شد قرار بعدی یک و نیم است اگر وسایل باشگاه را داشتم میرفتم اونجا . 

بجاش دارم میرم دفتر کار . کمی با همکارها دیدار تازه کنم

کوکوی مرغ که صبح درست کردم تو کیفم هست برای صبحانه 


این صحبتی که با خانم  امروز داشتم . :میگه 

:شوهرم  عاشق من است ولی تحت تاثیر مادرش با من بد شده. مادرش از کشور دیگه  به او دیکته میکند با من چطور رفتار کند 

دخترش را زود از مدرسه برمی‌دارد چون  : مربیان خطرناکند و کارشان را خوب انجام نمی‌دهند و دخترش دوست ندارد در برنامه بعد از ظهر باشد. 

یعنی بچه از ساعت دوازده خونه است یا می‌رود بیرون بدون نظارت با بقیه  بچه ها بازی می‌کند یا با مدیا سرگرم است و این خطرناک نیست 

: شوهرش عاشقش است( ولی حاضر نیست یک جلسه  هفته ای یکساعت زوج تراپی بیاد و احتمالا زندگی مشترک  را نجات دهد(

پسر مشکلات رفتاری زیادی در مدرسه دارد  : چون  پدرش به او می‌گوید به حرف مادرت گوش نکن

: رواندرمان فردی فایده ای ندارد چون اون اولا بیمار نیست دوما مشکل او با شوهرش است نه فردی

دارو مصرف نمی‌کند  : چون اون را چاق می‌کنند و صورت زیبایش  پف آلود می‌شود

کلینیک نمی‌خواد بستری شود :  چون یک سندی می‌شود که او مریض است و اداره بچه ها  ممکن است به این علت بچه ها را از او بگیرد و مهمتر از  آن مادر شوهرش در زمان بستری شدن او در کلینیک  ،  پیش بچه ها می‌ماند  و بیشتر از قبل روی شوهرش تسلط داشته باشد

بچه ها هیچ مشکل روحی و روانی ندارند و فقط پدر آنها آنها را مریض می‌کند جون خیلی از او بدی میگوید و نمیاید با او زندگی کند و آنها احساس می‌کنند گه ممکن است از  مادرشان دور شوند

شوهر را که او  از خونه بیرون  بیرون انداخته :   خانه مادرش زندگی می‌کند و انگار نه انگار خانواده هسته ای دارد 

اینها تعاملات امروز من با خانم  است 

چی بگم آخه. .... میتونم یا شاید باید  یک گزارش تند و تیز بنویسم اداره بچه ها و شرایطش را توصیح بدم . پدر بچه را هفته بعد برای اولین بار ملاقات میکنم . میخوام تا اونوقت صبر کنم‌

روز بیهودگی خونه موندن

امروز صبح زود با کلی انگیزه و برنامه بیدار شدم قهوه را خواستم بنوشم لم دادم روی مبل پاهام را گداشتم روی میز  اتاق پذیرایی  و همون.... دیگه بلند نشدم . چندتایی  قرار ملاقات‌های تلفنی  داشتم . و همش جلوم میوه و غدا و ..  . یک نیم ساعتی هم خوابیدم . 

نمیدونم با کی لج میکنم که برنامه های خوبم را خراب میکنم. قرار بود برم توی کافه بعد برم باشگاه بعد یک مایو که خریدم نخواستم پس بدم و ساعت هفت شب بروم مدرسه پسر که پدرومادر ها سالی یکبار جمع می‌شوند  چرت و پرت میگویند

حرصم گرفته از خودم که امروزم اصلا مفید نبود.  نه فیلم دیدم نه  چیزی شنیدم . نه بقیه رساناها ، حالا بابت این باید خوشحال باشم یا ناراحت؟ 

شاید بهش احتیاج داشتم؟ 

آخه ذهن من به چه میزان رست شدن نیاز دارد. 

در هر حال آرامش زیادی دارم فکر کنم از اونطرف بام افتادم 

به دوستم که کارمنده کمی توصیح دادم میگه همین حالا تو مفیدتر بودی تا ما که تو اداره نشستیم فقط چت کردیم و اینستا..


خوب شاید بتونم بقیه روزم را مفید باشم، اصلا مفید چیه ، نامفید چیه 

آیا باید هر لحظه و هر روز کار معنی داری انجام داد . فکر میکنم کمی بی انصافیه 

اصلا سوال  مهم اینه اگر هر روز من پرفکت و دقیقا اونجوری باشه  که  فکر میکنم مفیده،  بکجا میرسم چکار میتونم بکنم.

میتونم   مقاله و کتاب ترجمه کنم ،

 دوست دارم  زبان ترکی یا اسپانیایی  یاد بگیرم 

دوست دارم یک  ورزشی را حرفه‌ای یاد بگیرم مثلا تنیس یا تیرو کمان 

 یا شنا 

باید خونه نمونم هر کاری که با زندگیم میکنم خونه موندن نامفید  است برای من 


رفتم جلسه اولیا و مربیان ، هزار سال بود این لعت را استفاده نکرده بودم‌

آخر جلسه میخواستم بپرسم ببخشید  مدرسه ها دو سه هفته‌ای که شروع شده پسر من انگاری همچنان‌ تو تعطیلات بسر می‌برند از بس  هیچ کاری برای مدرسه نمی‌کند  گفتم ابروش می‌رودنگفتم 


پسر ساعت هشت پیغام داده می‌رود پارک  Workout انجام بدهد  آرامش ندارد بچه . چهار  روز  در هفته  ورزش امروز هم  تمرین


از مدرسه پسر تا باشگاه هشت دقیقه پیاده روی بود. رفتم باشگاه خواستم شنا کنم  اینقدر پر بود که ساعت هشت و نیم.!!!

 رفتم تو قسمت آب نمک استرس‌های روزم را بریزم بیرون  مثلا

دوش گرفتم  اومدم بیرون ده شب شد جلوی استخر ظلمت  کامل  بود واقعا،  گداها.  توی خیابانها هم دقت کردم چراعهای خیلی کم  وجود داشتند 

 . 







از اینجا و اونجا

بلاخره گزارش را فرستادم  و طبق معمول زمانی که برای آن احتیاج داشتم را خیلی کمتر براورد کرده بودم .


اینستاگرام و فیس بوک را از دیروز از  مبایلم حذف کردم گرچه که اشخاص و گروههای خیلی خوبی  را دنبال می کردم . تیک تاک را که خیلی وقته . احساس می کنم اینها حتی اگر از نظر زمانی خیلی وقتم را نگیرند اما مغزم را بمباران می کنند . میخام که مغزم در آرامش مطلق باشه تا جایی که  امکانش باشد .  قراردادهای آمازون پرایم و نت فلیکس را دوسه هفته ای است  کنسل کردم . موزیک هم فقط موزیکهای تو مایه های مدیتیشن یا آوازهای زیبای آروم جهان و نه ایران را گوش می دم .


تو خونه ما کلا مبایلها  روی ساکت است . وقتی من باید کار کنم البته ساکت نیست .  خیلی ها از این مسیله شاکی هستند ولی بنظرم کار خوبی است

از ساعت هشت به بعد نه بکسی زنگ می زنیم ونه کسی بهمون زنگ می زند  از طریق واتس آپ و تلگرام و غیره  البته  مجازیم که چت کنیم .

پسر که فکر کنم تا نیمه شب با دوستاش چت می کند من کنترل نمی کنم

یادم می افتد ایران که بودیم یک دوست خوبم همیشه ساعت یازده به بعد هم زنگ می زد یادش بخیر یکی دیگشون بود که ساعت دوازده شب با شوهرش می یومد نبالمون می رفتیم شب گردی و جنگل گردی چای خور ی..



دو سه هفته ای که هم من و هم پسر صبحها چای  نیم  زردچوبه  و زنجبیل می نوشیم نیم مثل زهر مار تلخه

یک کار دیگه ای که باید جزو روتین هام بشود نوشیدن اسموتی اسپرولینا و کمی پودر گزنه است اگه اووکادو باشه که خوشمزه تره

دیگه کلی تصمیم های خوب دیگه هم  گرفتم  ..


کاری که همچنان از تو لیستم هست ولی خیلی انگیزه ندارم برایش  دیت کردن است ولی جدی نیستم در موردش احساس میکنم آرامش زندگیم از بین می رود