این روزها

این دو سه روزه بدون استرس بودند . آخر هفته  تاحدی بارونی بود  بیشتر خونه بودیم فقط چند ساعتی با همسایه ایرانی رفتیم تمشک چیدیم و پیاده روی .

دیروز که شدیدتر از آخر هفته بارون می یومد کا ر از خونه کردم اونهم نه زیاد

امروز چند تا ملاقات کاری داشتم کلی خرید کردم اومدم خونه حدود نیم تا یک ساعتی خوابیدم بعد هی وسوسه شدم برم باشگاه یا بمونم کارهای اداری شخصی ام را انجام بدم . یک جورایی تصمیم برای خونه ماندن شد . برای من زجرآورترین کار بیشتر از همه چیز اینست که همیشه باید تصمیم بگیری. سخت تصمیم میگیرم.


  آبگوشت درست کردم  موهام را رنگ کردم تمیزکاری خونه کردم .غذا خوردم

آلان باید کلی بنویسم  آخر ماهها خیلی کار نوشتنی دارم چند وقته خیلی کم وبلاگ خوندم با مبایل دوست ندارم بخونم  با کامپیوتر هم وقتی میام سرم به کارهای خرید آنلاین و کارهای دیگه سرگرم میشه

چشمام عینک می خواهند ولی حوصله ندارم دنبالش بروم . یابهتر بگویم وقت ندارم

برای مسافرت کنار دریا تو اینترنت چند نفری را پیدا کردم جالب بودند ولی اونجایی که من می خوام برم نمی روند  شاید خودم یک اطلاعیه بگذارم.

شنبه ریلکس

امروز فقط غذا پختم خرید میوه کردم و فیلم دیدم 

Bombshell

I am Love 

Fallada: The Last Chapter

Nobody

یک جمعه خوب

امروز صبح چند تا ملاقات  کاری داشتم. . یک ملاقات  اینقدر نامطبوع و از نطر روانی سنگین بود که من بعد از ده پانزده دقیقه صحبتمون را جمع بندی کردم و شروع کردم به خداحافظی گفتم  خوب هر وقت فکر کردین من میتونم بهتون کمک کنم با من تماس بگیرید . تا چند دقیقه بعد از خداحافظی توی مسیر برگشت  همچنان روی  شونه هام  احساس سنگینی میکردم. تصمیم گرفته ام که از خودم در مقابله با آدم‌های  مشکل دار مواظبت کنم قرار نیست قهرمان بازی در بیارم . بعد از این تصمیم که چند روز قبل یهو مثل وحی بمن نازل شد  این احساس را دارم که خودم را واکسینه کردم. 


امروز بعد از کار اومدم خونه  سالاد سزار و  کوکوی دیروزی را خوردم  حدود نیم ساعتی عمیق خوابیدم . بعد رفتم شنای جمعه ها . ساعت ده شب  اومدم خونه ماست و نون پرداته خشک و پنیر موزارلا خوردم .   یک چالشی را شروع کردم : میخوام تا هفته بعد جمعه پنج کیلو وزن کم کنم‌  . 

دلم میخواست بادنجان های یخچال را سرخ کنم از خستگی حال ندارم تکون بخورم هوا سرد شده خودم را پیچیدم لای پتو دارم تلویزیون میبینم .  کاش مجبور نبودیم مسواک بزنیم 


یک روز پرفکت

امروز صبح  حدود هشت بیدار شدم ماست های دیشب عالی شدند گداشتم تو یخچال  چای و قهوه درست کردم  کلی تلفنات و ایمل کاری انجام دادم  ، کوکوی کدو و هویج و تره  با زرشک  درست کردم طرفها را شستم   از کوکوها برداشتم وبرای بعد بعنوان نهار  . رفتم  سر قرار های کاری تا سه   بعد از ظهر . یعد رفتم باشگاه  سه چهار ساعتی ورزش کردم و تو قسمت آب شور بیست دقیقه ای موندم‌.   اومدم خونه  کمی مرغ و سبزیجات درست کردم خوردیم ساعت نه است   یک مستند  میبینم   از خستگی  ننیتونم بیدار باشم.



ستون های من

اونهایی که ایرانند گاهی میگویند خوش بحال اونهایی که رفتند اونهای که رفتند بعضی وقتها حسرت اونهایی که موندن را می خورند اونهایی که ازدواج کردند حسودی مجردها را می کنند و مجردها فکر می کنند اگر ازدواج کنند خوشحال میشوند در مورد کار کردن بچه دار شدن و دهها شرایط دیگه هم همینطوره

تازه آدم وقتی به اون چیزی که کلی براش تلاش می کرده میرسه فکر می کنه حالا که چی یا دوباره بیشتر می خواد

این آدم مگه نمی دونه چقدر عمر آدم کوتاهست

اصلا اینها را نمی خواستم بگم

راستش می خواستم بگم رضایت و شادی و اضطراب و غم و احساس ناکافی بودن و اکثر شرایط روحی و روانی در هر شرایطی ممکن است بوجود بیان

مهم نیست الان کجای این مسیر هستم چیزی که مهمه اینه که ستون های من برقرار باشند برای من ستونهایی که قبل از اینکه فلسفه زندگیم را بهبود ببخشم تا حالم خوب بشه این چند تا چیز هستند


خواب  از نظر زمانی و مقداری و کیفیت

غذای سالم و کافی و بموقع

حرکت تو اسمش را بگذار ور زش

روابط اجتماعی؟.

حالا ممکنه بعضی دوستان فکر کنند با این حساب ارزش انسان فرهیخته را به جایگاه پست مادی پایین اوردم

ایمان دارم بدون این ستونها  امکان نداره بشه چیزهای دیگه را روی این سوار کرد نمی شه بر افسردگی اضطراب و ... اگر این ستون ها قوی نباشند

خلاصه کلام انسام ظاهرا پیچیده است اما در واقعا بر طبق جدول مزلو تا نیازهای اولیه برقرار نشه به بقیه چیزها نمی توان فکر کرد  سرنوشت خیلی وقتها غیر عادلانه است زندگی سراسر چالش است احساس های بد بسیار هستند فقدان ناکامی و ...

 رسیدگی به اونها مرحله بعد است

این  ستون ها  را دریابم