یکروز دیگه
پنجشنبه 19 مرداد 1402 17:31
امروز از همون صبح زود چند تا تلفن طولانی داشتم . مونده بودم برم بیرون یانه یادم به قولهایی که به خودم داده بودم افتاد بدون فکر راه افتادم . سر راه رفتم پیش معازه ای که یک خانم ایرانی کار میکنه و یکجورایی دوست شدیم . گفتم چطوری گفت خوب نیستم . خیلی وزن کم میکنم بدون دلیل . دلم ریخت . گفتم نرفتی برای معاینه گفت نوبت...