جمعه خوب
شنبه 21 مرداد 1402 00:02
امروز تا یازده خونه بودم بعد وقت ملاقات داشتم کمی کوچولو خرید کردم اومدم خونه غدا خوردم کوچولو خوابیدم بیدار شدم پسر درددل کرد در مورد رفتار همکلاسیهاش. میخواستم برم کلاس شنای استخر همیشگی جمعه ها ولی درست وقتی باید از خونه خارج میشدم پسر حسابی عاطفی شده بود گریه کرد نخواستنم درددل قطع بشود دیگه دیر شد برای کلاس شنا ....