سر شب بقیه
جمعه 31 شهریور 1402 20:56
ساعت ده شبه دارم میرم توی ترمینال مرکزی شهر چیزی را تحویل بگیرم و با تاکسی برگردم . خیابونها و قطارها اینقدر شلوغه که انگار عیده ، هی فکر کردم چه مناسبتی میتونه باشه یادم افتاد جمعه شب است . انگار هزار سالست ساعت ده شب از خونه نزدم بیرون به عبارتی سعی کردم بخاطر بچه ها قبل از ده خونه باشم . بازم خوشحالم که یک زمانی...