از صبح زود تمام وقت دارم یا ایمل می نویسم یا تلفن می زنم . ادم یک هفته مرخصی می گیره که استراحت کنه بعدش باید اینقدر جبران کنه که انگار نه انگار که مرخصی استحقاقی بوده
هوا خنک و بدون خورشید شده یک سری کارهای مربوط به شغلم مونده که اصلا دلم نمی خواد سراغشون برم مثلا تماس با اون خانمه که داره منو دیوانه می کنه .
کارهای خودم هم مونده کاش یکی می یومد کمکم می کرد نه اینکه وقت ندارم نه اینکه فیلم می بینم یا مدیا .. فقط حسش نیست .
برای خودم یک شرطی گذاشتم اجازه دارم که کار نکنم ولی اجازه هم ندا رم با مدیا مشغول باشم اجازه دارم مثلا به دیوارها خیره بشم یا بخوابم یا موزیک مدیتیشن گوش کنم اجازه آشپزی هم ندارم چون غذای خوشمزه از دیروز دارم
خوب پس به ذهنم اجازه می دم هر چقدر خواست استراحت کنه نه ااینکه خودش را با چیزهای دیگه مشغول کنه
اگر همه کارهای عقب مانده ام را انجام بدم برای جایزه می رم سونا و باشگاه
از صبح تا حالا فقط ماست و دانه شنبلیله پخته شده خوردم
برای بعدا اسموتی اواکادو جعفری و اسپیرولینا اماده کردم اینهم بخشی از تنبیه ام است ؟
از باشگاه میام . بدنم یک کوفتگی شیرینی داره . سر راه باید برم سفارشات پسر را بخرم
دیشب ماست خامه ای درست کردم که بینهایت خوب شد به عشق اون میرم خونه .
امروز صبح یک فیلم دیدم خیلی خوشم اومد
Good Luck to You, Leo Grande)
امروز بعد از ورزش دلم ارتباطات میخواست ولی با کسی تماس نگرفتم. شاید بخاطر اینکه پسر تنها تو خونه حوصله اش زیاد سر نرود ؟ نمیدونم ده بار براش نوشتم بیا بیرون گفت نمیام
میخوام تو اینترنت یک اعلامیه بزنم و کسی را پیدا کنم که باهام بیاد چند روزی کنار دریا. ایده اش تاره به ذهنم رسید خانم و آقا فرق نداره
دیروز بیشتر وقت بیرون بودم سه چهار ساعتی هم به روال جمعه ها استخر بودم .
بعدش خرید یخچالی کردم و ساعت ده و نیم رسیدم خونه.
از اونجایی کا بانک شارزم را باشگاه جا گداشتم توفیق اجباری است که الان دارم میرم باشگاه اگر بموقع برسم به ورزش سومبا میرسم .
این چند روز که مرخصی نوشتن برام و کار نکردم خیلی از نطر روحی بهش نیاز داشتم . خواهرم که از من چند سال کوچکتره بازنشسته شده الان میفهمم چقدر بهش خوش میگذره . چند ماه قبل بهش گفته بودم حوصله اش سر نمیره گفت نه داره از زندگیش ِذت میبره .
هفته بعد میرم یک عکس پرسنلی میگیرم که مصمم تر بشم برلی اینکه جای دیگه دنبال کار بگردم
دیروز داشتیم با دوستی در خیابانهای شهر قدم میزدیم من با دقت می خواستم ببینم هر رستوران چه چیزهای خوبی داره مثل غذای مخصوص لوکیشن .. دوستم کمی تندتر راه می رفت گفت چرا اینقدر توجه می کنی ما که غذامون را خوردیم جای دیگه گفتم نمی دونم احساس می کنم با تمام دوستان و آشنایان که مدتهای زیادیه باهاشون تماس ندارم دوباره قرار بگذارم
از خودم سوال کردم چه چیز باعث شد که منزوی بشم خوب یک دلایلی بود حتما چرا دوستان جدید پیدا نکنم مثلا کسانی که می شناسم ولی باهاشون رفت و امد ندارم
مثل کسی می مونم که از فاز دپرسیو رفته تو مانیک
دوست دارم خونه را رنگ بزنم . شاید اوایل هفته شروع کنم اولین باره که میخوام رنگ کنم کاری که می خوام یاد بگیرم کار کردن با مته برقی است
دوچرخه ام را خودم پارسال پنچر گیری کردم خیلی حس خوبی داشتم
کار دیگه ای که چند وقتی است نیت کردم کلاس خوانندگی ایرانی است
باید ببینم کجا می تونم ثبت نام کنم خانمی میگفت یک خانم خواننده ایرانی هنرجو می گیرد با خودش آنها را هم شهرها و کشورهای مختلف میبرد چون موسیقی فولک دسته جمعی می خوانند
دیگه دلم میخواد گروههای پیاده روی و جنگل نوردی خوب پیدا کنم
تابحال تنهایی مسافرت نرفتم توی کار قبلیم یک دختر نسبتا جوانی که همکارم بود گفت که مسافرت تنهایی می ره یک هفته من تعجب کردم ولی الان یک جورایی دلم می خواد چند روزی تنهای تنها برم مسافرت چون الان کسی را ندارم که باهاش خیلی راحت باشم واو هم مسافرت بخواد برود
اون آنلاین دیتینگ هم که مدت زیادی است تو لیستم هست ولی احساس می کنم کار پرزحمتی است و ممکنه آرامش بهم بخوره یا اینکه وقت کافی نداشته باشم یا اینکه آدم های آشنای دور بر بفهمندو از این چرت و پرت ها